رضا قليخان هدايت
1514
مجمع الفصحاء ( فارسي )
براى يكى بيژن شوربخت * فتادم ز تاج و فتادم ز تخت همى نان كشكين فراز آورم * بدان چاه سر بهر بيژن برم ازين زار تركى بود روزگار * سر آرد مگر بر من اين كردگار كنون گر بايرانت باشد گذر * بگودرز كشواد گو اين خبر بدرگاه خسرو مگر گيو را * ببينى و يا رستم نيو را بگويى كه بيژن به بند اندر است * اگر دير آيى شود كار پست گرش ديد خواهى مياساى دير * كه بر سرش سنگست و آهن به زير به دو گفت رستم كه اى خوبچهر * چرا ريزى از ديدگان آب مهر چرا نزد بابت تو خواهشگران * نينگيزى از هر سويى مهتران مگر بر تو بخشايش آرد پدر * بجوشدش خون و بسوزد جگر گر آزرم بابت نبودى ز پيش * ترا دادمى چيز ز اندازه بيش يكى مرغ بريان بفرمود گرم * نبشته به دو اندرون نان نرم سبكدست رستم بسان پرى * نهفتش بمرغ اندر انگشترى به دو داد و گفتش بدان چاه بر * كه بيچارگان را توى راهبر نوشته بدستار چيزى كه برد * چنان هم نوشته به بيژن سپرد نگه كرد بيژن در آن خيره ماند * از آن چاه خورشيد رخ را بخواند كه اى مهربان در كجا يافتى * خورش را كه زينگونه بشتافتى منيژه به دو گفت كز كاروان * يكى مايهور مرد بازارگان از ايران بتوران ز بهر درم * كشنده ز هرگونه بسيار و كم يكى مرد پاكيزه باهوش و فر * ز هرگونه با او فراوان گهر بگسترد پس بيژن آن نان پاك * بر اميد دل كاه با ترس و باك چو دست از درون برد زان داورى * بديد آن نهادن كرده انگشترى