رضا قليخان هدايت
1515
مجمع الفصحاء ( فارسي )
آگاهى بيژن از آمدن رستم يكى مهر فيروزه رستم به روى * بآهن نهاده بكردار موى نگينش نگه كرد و نامش بخواند * ز شادى بخنديد و خيره بماند بخنديد خنديدنى شاهوار * چنان كامد آوازش از چاهسار منيژه چو بشنيد خنديدنش * در آن چاه تاريك بسته تنش بگفتا چگونه گشايى دو لب * كه شب روز بينى همى روز شب چه كارت به پيش است با من بگوى * مگر بخت نيكت نموده است روى به دو گفت بيژن كزين كار سخت * بر اميد آنم كه بگشاد بخت بگويم ترا سربهسر داستان * چو باشى بسوگند همداستان منيژه خروشيد و ناليد سخت * كه بر من چه آمد ز بدخواه بخت دريغ آنهمه روزگاران من * دل زار و اشك چو باران من بدادم ز بيژن همه خانمان * كنون گشت بر من چنين بدگمان ببندد همى راز بر من چنين * تو داناترى اى جهانآفرين به دو گفت بيژن همه راستست * ز مژگان تو آب برخاستست سزد گر بهر كار پندم دهى * كه مغزم برنج اندرون شد تهى تو بشناس كاين مرد گوهرفروش * كه خواليگرش مر ترا داد نوش ز بهر من آمد بتوران فراز * و گرنه بگوهر نبودش نياز بنزديك او شو بگويش نهان * كه اى پهلوان كيان جهان بتن مهربانى بدل چارهجوى * اگر تو خداوند رخشى بگوى بيامد منيژه بكردار باد * ز بيژن برستم پيامش بداد بدانست رستم كه بيژن سخن * گشاده است بر لاله رخ سرو بن بخنديد و گفتش كه اى خوبچهر * كه يزدان تو را زو مبرّاد مهر بگويش كه آرى خداوند رخش * ترا داد يزدان فريادبخش ز زابل بايران ز ايران بتور * ز بهر تو پيمودم اين راه دور چو او را بگويى سخن رازدار * شب تيره گوشت بر آواز دار