رضا قليخان هدايت

1513

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چه آگاهيستت ز گردان شاه * ز گيو و ز گودرز و ايران سپاه نيامد ز بيژن بايران خبر * نيايش نخواهد بدن چاره‌گر كه چونان جوانى ز گودرزيان * همىبگسلاند ز سختى ميان سر و دست و پايش ببند گران * دو دستش بمسمار آهنگران كشيده به زنجير و گردن به بند * همه چاه پرخون آن مستمند نيابم ز درويشى خويش خواب * ز ناليدن او دو چشمم پرآب بترسيد رستم ز گفتار اوى * يكى بانگ برزد براندش ز كوى به دو گفت كز پيش من دور شو * نه خسرو شناسم نه سالار و گو ندارم ز گودرز خود آگهى * كه مغزم ز گفتار كردى تهى برستم نگه كرد و بگريست زار * ز خوارى بباريد خون در كنار چنين گفت كاى مهتر پرخرد * ز تو سرد گفتن نه اندرخورد سخن گر نگويى مرانم ز پيش * كه من خود دلى دارم از درد ريش چنين باشد آيين ايران مگر * كه درويش را كس نگويد خبر به دو گفت رستم كه اى زن چه بود * مگر اهرمن رستخيزت نمود همىبرنوشتى تو بازار من * ازين روى بد با تو پيكار من بدين تندى از من ميازار بيش * كه دل‌بسته بودم ببازار خويش و ديگر بجايى كه كيخسرو است * در آن شهر من خود ندارم نشست ندانم ز بن گيو و گودرز را * نپيموده‌ام هرگز آن مرز را بفرمود تا خوردنى هرچه بود * نهادند در پيش درويش زود يكايك سخن كرد ازو خواستار * كه بر تو چرا شد دژم روزگار چه پرسى ز ايران و از تخت شاه * چه دارى همى راه ايران نگاه منيژه به دو گفت كز كار من * چه پرسى ز رنج و ز تيمار من از آن چاه سر بادل پرز درد * دويدم بنزد تو اى رادمرد زدى بانگ بر من چو جنگ‌آوران * نترسيدى از داور داوران منيژه منم دخت افراسياب * برهنه تنم را نديد آفتاب