رضا قليخان هدايت

1503

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ز توران زمين برنهادند رخت * سليح گرانمايه و گنج و تخت سپاهى بدين‌گونه با رنگ و بوى * سوى شهر ايران نهادند روى دل شاه شد چون بهشت برين * همىخواند بر كردگار آفرين جهانى به آيين بياراستند * مى و رود و رامشگران خواستند تهمتن يكى ماه نزديك شاه * همىبود با جام در پيشگاه ورا كرد بدرود و ز ايران برفت * سوى زابلستان خراميد تفت آغاز داستان بيژن‌نامه و آمدن ارمانيان بشكايت از گراز برين‌گونه گردد همى چرخ پير * گهى چون كمانست و گاهى چو تير شهنشاه يك روز بنشسته شاد * ز گردان لشكر همىكرد ياد همى پهلوانان خسروپرست * گرفته مى پهلوانى بدست مى اندر قدح چون عقيق يمن * به پيش اندرون خوشهء نسترن پريچهرگان پيش خسرو بپاى * سر زلفشان بر سمن مشك‌ساى ز پرده درآمد يكى پرده‌دار * بنزديك سالار شد هوشيار كه اى شاه جاويد پيروزى * كه خود جاودان زندگى را سزى بداد آمدستيم از شهر دور * كه ايران از اين سوى و آن‌سوست تور گراز آمد آنجا فزون از هزار * گرفته لب بيشه و مرغزار بدندان چو پيلان بتن همچو كوه * وزيشان شده شهر ارمان ستوه چو بشنيد گفتار فرياد خواه * به درد دل اندر بپيچيد شاه چو بيژن بپاخاست شد شاه شاد * به دو آفرين كرد و فرمانش داد برفت از در شاه با يوز و باز * به نخجير كردن به راه دراز ز چنگال يوزان همه دشت غرم * دريده برو دل پر از داغ گرم تذروان بچنگال باز اندرون * چكان از هوا بر سمن برگ خون بدين‌سان همه راه بگذاشتند * همه راغ را باغ پنداشتند چو بيژن به بيشه درافكند چشم * خروشيد چون شير نر او ز خشم