رضا قليخان هدايت

1504

مجمع الفصحاء ( فارسي )

گرازان گرازان نه آگاه ازين * كه بيژن نهاده‌ست بر اسب زين بگرگين ميلاد گفت اندر آى * و گرنه به يك‌سو بپرداز جاى رزم بيژن با گرازان چو ابر بهاران بغريد سخت * چو باران فروريخت برگ از درخت برفت از بر خوك چون پيل مست * يكى خنجر آبداده بدست گرازى بيامد چو اهريمنا * زره را بدريد بر بيژنا بزد بر ميان خنجرى بيژنش * به دونيمه شد پيلواره تنش چو روبه شدند آن ددان دلير * تن از تيغ پرخون دل از جنگ سير سرانشان بخنجر ببريد پست * بفتراك شبرنگ بيژن ببست بدانديش گرگين شوريده كيش * ز يكسو ببيشه درآمد چو ميش بدلش اندرآمد از آن كار درد * ز بدنامى خود بترسيد مرد دلش را بپيچيد اهريمنا * بد انداختن ساخت بر بيژنا كسى كو بره بركند ژرف چاه * سزد گر نهد در بن چاه گاه ز بهر فزونى و از بهر نام * به راه جوان گسترانيد دام به بيژن چنين گفت كاى پهلوان * دل كارزار و خرد را روان صفت چمن تماشاگاه منيژه دخت افراسياب يكى جشنگاه است از ايدر نه دور * به دو روزه راه اندرآيد بتور زمين پرنيان و هوا مشكبوى * گلابست گويى و مى آب جوى خم آورده از بار شاخ سمن * صنم گشت پاليز و شاخش شمن خرامان بگرد گلان بر تذرو * خروشيدن بلبل از شاخ سرو پريچهره بينى همه دشت و كوه * به هر سو بشادى نشسته گروه منيژه ببينى همه دشت و كوه * به هر سو بشادى نشسته گروه منيژه كجا دخت افراسياب * درخشان كند باغ چون آفتاب همه دخت توران پاكيزه روى * همه مشكبوى و همه ماه‌روى