رضا قليخان هدايت

1502

مجمع الفصحاء ( فارسي )

كمربند بگرفت و او را ز زين * برآورد آسان و زد بر زمين به پيكار او گيو چون بنگريد * سر طوس نوذر نگونسار ديد برانگيخت از جاى شبديز را * تن و جان بياراست آويز را برآويخت با ديو چون شير نر * زره‌دار با گرزهء گاوسر كمندى بينداخت پولادوند * سر گيو گرد اندرآمد به بند چو بشنيد رستم غمين گشت سخت * بلرزيد برسان برگ درخت بيامد بنزديك پولادوند * ورا ديد برسان كوه بلند سپه را همى سربه‌سر خسته ديد * و زان‌روى پرخاش پيوسته ديد بگشتند و از دشت برخاست گرد * دو پيل ژيان و دو مرد نبرد عمودى بزد بر سرش پيل‌تن * كه بشنيد آواز او انجمن چنان تيره شد چشم پولادوند * كه دستش عنان را نبد كاربند بپيچيد از آن درد بر دست راست * بدل گفت كاين روز روز بلاست به دو گفت پولاد جنگى نبرد * بكشتى بديد آيد از مرد مرد گرت راى باشد چو شير ژيان * بكشتى ببنديم هر دو ميان بر آن برنهادند هر دو سخن * يكى سخت پيمان فكندند بن ازآن‌پس ز اسبان فرود آمدند * زمانى بآسودگى دم زدند بكشتى گرفتن نهادند روى * دو گرد سرافراز و دو جنگجوى تهمتن بيازيد چون شير چنگ * گرفت آن بر و يال جنگى نهنگ به گردن برآورد و زد بر زمين * همىخواند بر كردگار آفرين خروشى برآمد ز ايران سپاه * تبيره زنان برگرفتند راه بفرمود تا تيرباران كنند * هوا را چو ابر بهاران كنند تو گفتى كه آتش برافروختند * بخنجر جهان را همه سوختند رمه بىشبان بود برگشته حال * همه دشت تن بود و بىكتف بال چنين گفت رستم كه كشتن بس است * كه ما زهرمان بهر ديگر كس است زمانه نه هربار زهر آورد * زمانى ز ترياك بهر آورد