رضا قليخان هدايت
1482
مجمع الفصحاء ( فارسي )
نبيره پسر داشت هفتاد و هشت * بزد كوس و آمد بدان پهندشت سواران جنگى ده و دو هزار * برفتند برگستوان ور سوار چو بشنيد كاووس گفتار راست * فرستاد كس هر دوان را بخواست ازآنپس نيا دست خسرو بدست * ببردش بتخت كيى برنشست بشاهى برو آفرين خواندند * همه زرّ و گوهر برافشاندند پس آگاهى آمد سوى نيمروز * بنزد سپهدار گيتىفروز لشكر فرستادن كيخسرو به توران و شكست خوردن لشكر ايران و پناه بردن بكوه هماون ز لشكر برآمد سراسر خروش * زمين پرخروش و هوا پر ز جوش از آواز اسبان و بوق سپاه * شده قيرگون چشم خورشيد و ماه هوا سرخ و زرد و كبود و بنفش * ز تابيدن كاويانى درفش همىرفت لشكر گروهاگروه * نبد دشت پيدا و صحرا و كوه چو بشنيد پيران يلان را بخواند * ز لشكر فراوان سخنها براند گزين كرد از آن لشكر نامدار * سواران شمشيرزن صد هزار برفتند نيمى گذشته ز شب * نه بانگ تبيره نه بوق و جلب چو سالار بيدار لشكر براند * ميان يلان هفت فرسنگ ماند همه مست بودند ايرانيان * بخيمه نشسته گشاده ميان خروش آمد و بانگ زخم تبر * سراسيمه شد گيو پرخاشخر برآشفت بر خويشتن چون پلنگ * كه مغزم ز پيكار شد بىدرنگ همىگشت بر گرد لشكر چو دود * برانگيخت آن را كه هشيار بود يكى جنگ با بيژن افكند پى * كه اين دشت رزمست يا بزم مى سپاه اندرآمد بگرد سپاه * يكى بانگ برخاست از رزمگاه سراسيمه شد خفته از دار و گير * برآمد يكى ابر و بارانش تير سپهبد نگه كرد و گردان نديد * ز لشكر دليران و مردان نديد دريده درفش و نگونسار كوس * رخ مهتران گشته چون آبنوس