رضا قليخان هدايت
1467
مجمع الفصحاء ( فارسي )
فكندند گويى بميدان شاه * برآمد خروش دليران به ماه سياوش بر اسب سيه برنشست * بينداخت آن گوى لختى ز دست پس آنگه بچوگان بر آن كار كرد * چنان شد كه با ماه ديدار كرد ز چوگان او گوى شد ناپديد * تو گفتى سپهرش بر خود كشيد از آن گوى خندان شد افراسياب * سر نامداران درآمد ز خواب بآواز گفتند هرگز سوار * نديديم بر زين چو اين نامدار بزه كرد خندان كمان گفت شاه * توان زد ازين تير بر چرخ ماه بايران و توران كسى اين بچنگ * نيارد گرفتن بهنگام جنگ بر و يال و كتف سياوش جز اين * نخواهد همى نيز بر پشت زين نشست از بر باد پايى چو ديو * بيفشرد ران و برآمد غريو يكى تير زد بر ميان نشان * نهاده بر آن چشم گردنكشان خدنگى دگرباره هم چارپر * بچرخ اندرون راند و بگشاد بر عنان را بپيچيد بر دست راست * بزد بار ديگر بدانسان كه خواست كمان را بزه بر ببازو فكند * بيامد بر شهريار بلند فرود آمد و شاه بر پاى خاست * هنر گفت بر گوهرت بر گواست از آن جايگه سوى كاخ بلند * برفتند شادان دل و ارجمند رفتن سياوش به شكار و هنر نمودن و زن گرفتن از پيران ويسه و افراسياب برفتند روزى به نخچيرگاه * همىرفت با باز و با يوز شاه سياوش بدشت اندرون گور ديد * چو باد از ميان سپه بردميد سبك شد عنان و گران شد ركيب * همىتاخت اندر فراز و نشيب يكى را به شمشير زد بر دونيم * دو دستش ترازو شد و گور سيم بغار و بكوه و بهامون بتاخت * به نخجير شمشير و نيزه بساخت به هر جايگه بر يكى توده كرد * سپه را به نخجير فرسوده كرد از آن جايگه سوى ايوان شاه * همه شاد دل برگرفتند راه