رضا قليخان هدايت
1466
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چو خورشيد تابنده بنمود پشت * هوا شد سياه و زمين شد درشت سياووش لشكر بجيحون كشيد * ز آب دو ديده رخش ناپديد چنان هم همه شهرها تا بچاچ * تو گفتى خروسى است با طوق و تاج ز خويشان گزين كرد پيران هزار * پذيره شدن را همه با نثار سياوش چو بشنيد كامد سپاه * پذيره شدن را برآراست راه ببوسيد پيران سراپاى او * همان خوبچهر دلاراى او برفتند هر دو بشادى بهم * سخن ياد كردند از بيشوكم همه شهر ز آواز چنگ و رباب * همى خفته را سر برآمد ز خواب به خوردن نشستند با يكدگر * سياوش پسر گشت و پيران پدر چنين تا رسيدند بر شهر گنگ * كه آن بود خرم سراى درنگ پياده بكوى آمد افراسياب * از ايوان ميان بسته و پرشتاب سياوش چو او را پياده بديد * فرود آمد از اسب و پيشش دويد گرفتند مر يكدگر را به بر * همى بوسه دادند بر روى و سر به دو اينچنين گفت افراسياب * كه كين از جهان اندرآمد بخواب ازينپس نه آشوب خيزد نه جنگ * بآبشخور آيد گوزن و پلنگ كنون شهر توران ترا بندهاند * همه دل به مهر تو آكندهاند يكى تخت زرين نهادند پيش * همه پايهها چون سر گاوميش بديباى چينش بياراستند * ز هرگونهيى سازها خواستند بفرمود شه تا رود نزد كاخ * بباشد بكام و نشيند فراخ سياوش چو در پيش ايوان رسيد * سر كاخ ايوان بكيوان رسيد برفتند با رود رامشگران * بباده نشستند يكسر سران به دو داد جان و دل افراسياب * همى بىسياوش نيامدش خواب به شبگير كز خواب برخاستند * همه روى ميدان بياراستند خروش تبيره ز ميدان بخاست * همى خاك با آسمان گشت راست ز آواز سنج و دم كره ناى * تو گفتى بجنبيد ميدان ز جاى