رضا قليخان هدايت
1463
مجمع الفصحاء ( فارسي )
درم زير پايش همىريختند * عقيق و زبرجد برآميختند شبستان بهشتى بد آراسته * پر از خوبرويان پر از خواسته نشسته بگاهى سهيل يمن * سر زلف جعدش شكن در شكن يكى تاج بر سر نهاده بلند * فروهشته تا پاى مشكين كمند سياوش چو از پيش پرده برفت * به دو روى بنهاد سودابه تفت بيامد خرامان و بردش نماز * ببر در گرفتش زمانى دراز رخان سياوش چو گل شد ز شرم * بياراست مژگان بخوناب گرم سياوش ازآنپس به سودابه گفت * كه اندر جهان خود ترا نيست جفت نمانى مگر نيمهء ماه را * نشايى كسى را مگر شاه را سر بانوانى و هم مهترى * من ايدون گمانم كه تو مادرى تو بانوى شاهى و خورشيد گاه * سزد كز تو يابد بدينسان گناه وزان تخت برخاست با خشم و جنگ * به دو اندر آويخت سودابه چنگ بزد دست جامه بدريد پاك * به ناخن دو رخ را همىكرد چاك خروشيد سودابه و كند موى * همىريخت آب و همىكند روى بشه گفت كامد سياوش بتخت * برآراست جنگ و درآويخت سخت كه از تست جان و دلم پر ز مهر * چه پرهيزى از من تو اى خوبچهر بينداخت افسر ز مشكين سرم * چنين چاك شد جامه اندر برم پرانديشه شد زين سخن شهريار * سخن كرد هرگونهيى خواستار ز سودابه بوى خوش و مشك ناب * همىيافت كاووس و بوى گلاب نبود از سياوش بدانگونه بوى * نشان بسودن نبود اندروى غمين گشت سودابه را خوار كرد * دل خويشتن زو پر آزار كرد سرانجام گفت ايمن از هر دوان * نگردد مرا دل به روشنروان مگر كاتش تيز پيدا كند * گنهكار را زار و رسوا كند بدستور فرمود تا ساربان * هيون آرد از دشت صد كاروان هيونان به هيزم كشيدن شدند * همه نامداران بديدن شدند