رضا قليخان هدايت

1462

مجمع الفصحاء ( فارسي )

شب اندر شبستان فرستاد شاه * بفرمود تا برنشيند به گاه بسى برنيامد بدين روزگار * كه رنگ اندرآمد بخرم بهار جدا گشت زو كودكى چون پرى * بچهره بسان بت آزرى جهاندار نامش سياوخش كرد * بر آن چرخ گردنده را بخش كرد چنين تا برآمد برين روزگار * تهمتن بيامد بر شهريار بشه گفت كاين كودك شيدفش * مرا پرورانيد بايد بكش چو رستم ببردش بزابلستان * نشستنگهش بود در گلستان هنرها بياموختش سربه‌سر * بسى رنج برداشت آمد ببر چنين گفت با رستم سرفراز * كه آمد بديدار شاهم نياز گسل كرد زان گونه او را بشاه * كه شد بر سياوش نظاره سپاه چو كاووس را ديد بر تخت عاج * ز ياقوت رخشنده بر سرش تاج نخست آفرين كرد و بردش نماز * زمانى همىگفت با خاك راز مهان در سياوش فروماندند * بدادار برآفرين خواندند چنين هفت سالش همىآزمود * بهر كار جز پاك و دانا نبود برآمد برين نيز يك روزگار * يكى روز سودابهء پرنگار بناگاه روى سياوش بديد * پرانديشه گشت و دلش بردميد چنان شد كه گفتى طراز نخ است * و يا پيش آتش نهاده يخ است دگر روز شبگير سودابه رفت * بر شاه ايران خراميد تفت كه ما روى پوشيدگان را به مهر * پر از خون رخست و پر از آب چهر بگو با سياوش كه بر خوان ما * گرايد بسوى شبستان ما نمازش بريم و نثار آوريم * درخت پرستش ببار آوريم به دو گفت شاه اين سخن درخورست * بر او مر ترا مهر صد مادرست ترا پاك يزدان چنان آفريد * كه مهر آورد هركه چهر تو ديد بويژه كه پيوستهء خون بود * چو از دور بيند ترا چون بود شبستان به دو پيش بازآمدند * پر از شادى و بزم و ساز آمدند