رضا قليخان هدايت

1459

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بلى ديد مانند سروى روان * فروماند حيران دران نوجوان به دو گفت زى در به يك‌سو شويم * بسرمنزل گور و آهو شويم بماليد سهراب كف را به كف * به آوردگه رفت از پيش صف يكى تنگ ميدان فروساختند * بكوتاه نيزه همىتاختند از آن دو يكى را نجنبيد مهر * خرد دور شد مهر ننمود چهر همى بچه را باز داند ستور * چو در آب ماهى چو در دشت گور نداند همى مردم از رنج و آز * يكى دشمنى را ز فرزند باز جهانا شگفتى ز كردار تست * هم از تو شكسته هم از تو درست غمين شد دل هر دو از يكديگر * گرفتند هر دو دوال كمر ميان جوان را نبد آگهى * بماند از هنر دست رستم تهى برفتند و روى هوا تيره شد * ز سهراب گردون همى خيره شد ز شب نيمه گفتار سهراب بود * دگر نيمه آرامش و خواب بود چو سيمرغ زرين بگسترد پر * سيه‌زاغ پران برآورد سر رزم سهراب و رستم و كشته شدن سهراب تهمتن بپوشيد ببر بيان * نشست از بر زنده پيل دمان بپوشيد سهراب خفتان رزم * سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم ز رستم بپرسيد خندان دو لب * تو گفتى كه با او بهم بوده شب كه شب چون بدى روز چون خاستى * ز پيكار بر دل چه آراستى دل من همى بر تو مهر آورد * همى آب شرمم بچهر آورد مگر پور دستان سام يلى * جهان‌پهلوان رستم زابلى به دو گفت رستم كه اى نيكخوى * نبوديم هرگز درين گفت‌وگوى چو شيرى بكشتى در آويختند * ز تنها همى خون و خوى ريختند كمربند رستم گرفت و كشيد * ز بس زور گفتى تنش بردريد گرفت از زمين آن تن پيل مست * برآورد از جاى و بنهاد پست