رضا قليخان هدايت

1460

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نشست از بر سينهء پيلتن * پر از خاك چنگال و روى و دهن يكى خنجر آبگون بركشيد * همىخواست از تن سرش را بريد بسهراب گفت اى يل شيرگير * كمندافكن و گرز و شمشير و تير دگرگونه‌تر باشد آيين ما * جز اين باشد آرايش دين ما كسى كو بكشتى نبرد آورد * سر مهترى زير گرد آورد نخستين كه پشتش نهد بر زمين * نبرد سرش گرچه باشد بكين بدين چاره آن تيزچنگ اژدها * همىيافت از وى به خواهش رها چو رستم ز چنگ وى آزاد گشت * بسان يكى تيغ پولاد گشت دگرباره اسبان ببستند سخت * بسر بر همىگشت بدخواه بخت بكشتى گرفتن نهادند سر * گرفتند هر دو دوال كمر هرآنگه كه خشم آورد بخت شوم * شود سنگ خارا بكردار موم سپهدار سهراب و آن زور دست * تو گفتى سپهر بلندش ببست غمين گشت و رستم بيازيد چنگ * گرفت آن بر و يال جنگى نهنگ زدش بر زمين بر بكردار شير * بدانست كو هم نماند به زير سبك تيغ تيز از ميان بركشيد * بر شير بيدار دل بردريد بپيچيد سهراب و يك آه كرد * ز نيك و بد انديشه كوتاه كرد چنين گفت كاين بر من از من رسيد * زمانه بدست تو دادم كليد تو زين بىگناهى كه اينگوژپشت * مرا بركشيد و به زودى بكشت ببازى بگويند همسال من * به خاك اندرآمد چنين يال من كنون گر تو در آب ماهى شوى * و يا چون شب اندر سياهى شوى و گر چون ستاره شوى بر سپهر * بپرى ز روى زمين تا به مهر بخواهد پدر هم ز تو كين من * چو بيند كه خاك است بالين من ازين نامداران و گردنكشان * كسى نزد رستم برد اين نشان كه سهراب كشته است و افكنده خوار * بخواهد شدن مر تو را خواستار چو بشنيد رستم سرش خيره گشت * جهان پيش چشم اندرش تيره گشت