رضا قليخان هدايت
1453
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چنين است رسم سراى درشت * گهى پشت بر زين گهى زين به پشت پذيرهشدندش بزرگان شاه * برو انجمن شد فراوان سپاه چو از خوردن خوان بپرداختند * بشب جاى را خوابگه ساختند چو تهمينه از كار رستم شنيد * جز او در جهان جفت خود كس نديد بياراست خود را چو خرم بهار * درآمد بدان خانهء زرنگار به دو گفت رستم كه نام تو چيست * چه جويى شب تيره كام تو چيست چنين داد پاسخ كه تهمينهام * تو گويى كه از غم به دونيمهام ز كردارت افسانه از هركسى * شنيدم همى داستانت بسى كه از ديو و شير و پلنگ و نهنگ * نترسى و هستى چنين تيزچنگ به تنها يكى گور بريان كنى * هوا را به شمشير گريان كنى نشان كمين تو دارد هژبر * ز بيم سنان تو خون بارد ابر بجستم همى يال و كتف و برت * بدين شهر كرد ايزد آبشخورت چو رستم بدانسان پريچهره ديد * ز هر دانشى نزد او بهره ديد بفرمود تا مؤبدى پرهنر * بيايد بخواهد ورا از پدر همانباز گشتند باهم براز * ببود آن شب تيره تا روز باز بيامد بر شاه ايران چو باد * از اين داستان كرد بسيار ياد چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه * يكى كودك آمد چو تابنده ماه تو گويى گو پيلتن رستم است * و يا سام شيرست يا نيرم است چو خندان شد و چهره پرآب كرد * ورا نام تهمينه سهراب كرد چو گرديد عمرش ده و دو بسال * بچرخ برين برفرازيد يال به دو گفت مادر كه بشنو سخن * بدين شادمان باش و تندى مكن كه پور گو پيلتن رستمى * ز دستان سامى و از نيرمى جهانآفرين تا جهان آفريد * سوارى چو رستم نيامد پديد به دو گفت سهراب كاندر جهان * كسى اين سخن چون بدارد نهان من اكنون ز تركان و گندآوران * فراز آورم لشكرى بيكران