رضا قليخان هدايت
1454
مجمع الفصحاء ( فارسي )
برانگيزم از گاه كاووس را * ببرم ز ايران پى طوس را بگيرم سر تخت افراسياب * سر نيزه بگذارم از آفتاب چو رستم پدر باشد و من پسر * بگيتى نمانم يكى تاجور چو روشن بود روى خورشيد و ماه * ستاره چرا برفروزد كلاه برآمد بزين چونكه بيستون * گرفته به كف نيزهيى چون ستون خبر شد بنزديك افراسياب * كه سهراب افكند كشتى در آب هنوز از دهن بوى شير آيدش * همه راى شمشير و تير آيدش زمين را بخنجر بشويد همى * همه رزم كاووس جويد همى چو افراسياب اين سخنها شنود * خوشآمد ورا شادمانى نمود ده و دو هزار از دليران گرد * گزيده سپاهى بر آن برشمرد بگردان لشكر سپهبد بگفت * كه اين راز بايد كه ماند هفت سوى مرز ايران سپه را براند * همىسوخت زاباد چيزى نماند دزى بود كش خواندندى سپيد * بد ايرانيان را بدان دز اميد نگهبان او رزمديده هجير * كه با زور دل بود و با راى پير چو سهراب نزديكى دز رسيد * هجير دلاور مر او را بديد يكى نامه بنوشت نزديك شاه * برافكند پوينده مردى به راه كه آمد بر ما سپاهى گران * همه رزمجويان گندآوران يكى نامه فرمود پس شهريار * نوشتند زى رستم نامدار بگيو آن زمان گفت بشتاب زود * عنان تكاور ببايد بسود اگر شب رسى روز را باز گرد * بگويش كه تنگ اندرآمد نبرد چو نزديكى زابلستان رسيد * خبر زو به فرزند دستان رسيد تهمتن پذيره شدش با سپاه * نهادند بر سر بزرگان كلاه بگفت آنچه بشنيد و نامه بخواند * بخنديد از آنگاه و خيره بماند كه ماننده سام گرد از [ مهان ] * سوارى پديد آمد اندر [ جهان ] من از دخت شاه سمنگان يكى * پسر دارم و هست او كودكى