رضا قليخان هدايت

1452

مجمع الفصحاء ( فارسي )

از آن جايگه پيش ديو سفيد * بيامد بكردار تابنده شيد چو مژگان بماليد و ديده بشست * در آن غار تاريك چندى بجست بتاريكى اندر يكى كوه ديد * بن غار گشته ازو ناپديد برنگ شبه روى چون شير موى * جهان پر ز بالا و پهناى اوى سوى رستم آمد چو كوه سياه * ز آهنش ساعد ز آهن كلاه برآشفت رستم چو شير ژيان * يكى تيغ تيزش بزد بر ميان ز نيروى رستم ز بالاى او * بيفتاد يك ران و يك پاى او بزد دست و برداشتش نره شير * به گردن درآورد و بفكند زير زدش بر زمين همچو شير ژيان * چنان كز تن او برون رفت جان بفرمود سالار مازندران * بيكسر سپاه از كران تا كران كه سر برفرازيد و جنگ آوريد * همه راى و رسم پلنگ آوريد برآمد ز هر دو سپه بانگ كوس * هوا نيلگون شد زمين آبنوس چو برق درخشنده از تيره ميغ * همى آتش افروخت از گرز و تيغ زمين شد بكردار درياى قير * همه موجش از خنجر و گرز و تير دمان باد پايان چو كشتى در آب * سوى غرقه دارند گويى شتاب آغاز داستان سهراب و رستم و آمدن سهراب بايران و خواستن كاووس رستم را جهان گويى از درع و از جوشن است * ستاره ز نوك سنان روشن است ز مؤبد بدين‌گونه دارم به ياد * كه رستم برآراست از بامداد غمين بد دلش ساز نخچير كرد * كمر بست و تركش پر از تير كرد به تير و كمان و بگرز و كمند * بيفكند در دشت نخچير چند سواران تركان همى هفت و هشت * بدان دشت نخچير گه برگذشت پى رخش ديدند در مرغزار * بگشتند گرد لب جويبار گرفتند و بردند پويان به شهر * همى هركس از رخش جستند بهر چو رستم سحر رخش خود را نيافت * پياده بسوى سمنگان شتافت