رضا قليخان هدايت

1449

مجمع الفصحاء ( فارسي )

به دو گفت كاى نام‌بردار شاه * ترا بود زين جنگ جستن گناه نه از تخم ايرج زمين پاك شد * نه زهر گزاينده ترياك شد يكى چون رود ديگر آيد بجاى * جهان را نمانند بىكدخداى قباد آمد و تاج بر سر نهاد * بكينه يكى نو در اندر گشاد سوارى پديد آمد از پشت سام * كه دستانش رستم نهادست نام بيامد بسان نهنگ دژم * تو گفتى جهان را بسوزد بدم نيرزيد جانش به يك‌مشت خاك * ز گرزش هوا شد پر از چاك‌چاك درفش مرا ديد بر يك كران * بزين اندرافكند گرز گران چنان برگرفتم ز زين خدنگ * كه گفتى ندارم بيك پشه سنگ كمربند بگسست و بند قباى * ز چنگش فتادم نگون زير پاى بدان زور هرگز نباشد هژبر * دو پايش به خاك اندرون سر به ابر سواران جنگى همه هم‌گروه * كشيدندم از چنگ آن لخت كوه تو دانى كه شاهى دل و چنگ من * برزم اندرون زور و آهنگ من بدست وى اندر يكى پشه‌ام * وزين آفرينش در انديشه‌ام يكى پيل‌تن ديدم و شير چنگ * نه هوش و نه دانش نه راى و نه هنگ عنانش سپرده بدان پيل مست * همش كوه و هم غار و هم راه پست همانا كه كوپال بيش از هزار * زدندش بر آن تارك نامدار تو گفتى كه از آهنش كرده‌اند * به سنگ و برويش برآورده‌اند همىتاخت يكسان چو روز شكار * ببازى همىآمدش كارزار چو درياش پيش و چو پيل دمان * چو درّنده شير و چو ببر بيان جز از آشتى جستنت راى نيست * كه با او سپاه ترا پاى نيست جهان‌پوى و پشت سپاهت منم * بدشوارى اندر پناهت منم