رضا قليخان هدايت

1450

مجمع الفصحاء ( فارسي )

پادشاهى كيكاوس و صفت مازندران و رفتن كاووس بمازندران و گرفتارى او بدست ديوان و رفتن رستم زال و كشتن ديو سپيد را نمانده است با او مرا تاب هيچ * برو راى زن آشتى را بسيج چو بگرفت كاووس جاى پدر * مر او را جهان بنده شد سربه‌سر چنان بد كه در گلشن زرنگار * همىخورد روزى مى خوشگوار برفت از بر پرده سالار بار * خرامان بيامد بر شهريار بگفتش كه رامشگرى بر درست * ابا بربط و نغز رامشگرست بفرمود تا پيش در خواندند * بررود سازانش بنشاندند به بربط چو بايست برساخت رود * برآورد مازندرانى سرود كه مازندران شهر ما ياد باد * هميشه بر و بومش آباد باد كه در بوستانش هميشه گلست * بكوه اندرون لاله و سنبلست هوا خوشگوار و زمين پرنگار * هميشه بر و بوم او چون بهار نوازنده بلبل بباغ اندرون * گرازنده آهو براغ اندرون گلابست گويى بجويش روان * همه شاد گردد ز بويش روان دى و آذر و بهمن و فرودين * هميشه پر از لاله بينى زمين همه‌ساله خندان لب جويبار * بهرجاى باز شكارى به كار سراسر همه كشور آراسته * ز ديبا و دينار و از خواسته دل خويش كاووس پست اندر آن * كه لشكر كشد سوى مازندران دگر روز برخاست از دشت كوس * سپه را همىراند گودر ز طوس همىكرد غارت همىسوخت شهر * بپالود بر جاى ترياك زهر خبر شد بر شاه مازندران * دلش گشت پردرد و شد سرگران چنين گفت با شاه ديو سپيد * كه از روزگاران مشو نااميد بيايم كنون با سپاهى گران * پى او ببرم ز مازندران برآمد يكى ابر تند و سياه * جهان گشت چون روى زنگى سياه چو درياى قار است گويى جهان * همه روشناييش گشته نهان