رضا قليخان هدايت

1448

مجمع الفصحاء ( فارسي )

درفشش سياهست خفتان سياه * ز آهنش ساعد ز آهن كلاه ازو خويشتن را نگهدار سخت * كه تركى دلير است و بيداربخت به دو گفت رستم كه اى پهلوان * تو از من مدار ايچ رنجه روان جهان آفريننده يار منست * دل و تيغ و بازو حصار منست برانگيخت آن رخش رويينه‌سم * برآمد خروشيدن گاودم چو افراسيابش بهامون بديد * شگفتيد زان كودك نارسيد ز گردان بپرسيد كاين اژدها * بدين‌گونه از بند گشته رها كدامست كاين را ندانيم نام * يكى گفت كاين پور دستان سام نبينى كه با گرز سام آمده است * جوانست و جوياى نام آمده است به پيش سپاه آمد افراسياب * چو كشتى كه موجش برآرد ز آب چو رستم ورا ديد بفشرد ران * به گردن برآورد گرز گران چو تنگ اندر آورد با او زمين * فرو كرد گرز گران را بزين به بند كمر اندر آورد چنگ * جدا كردش از پشت زين خدنگ ز نيروى اسبان و هنگ‌سوار * نيامد دوال كمر استوار گسست و به خاك اندرآمد سرش * سواران گرفتند گرد اندرش سپهبد چو از چنگ رستم بجست * بخاييد رستم همى پشت دست چرا گفت نگرفتمش زير كش * چرا بر كمر كردمش پنجه بش سپهدار تركان بشد زيردست * يكى بارهء تيزتك برنشست يكى مژده بردند نزديك شاه * كه رستم بدريد قلب سپاه ز جا اندرآمد چو آتش قباد * بجنبيد لشكر چو دريا ز باد تو گويى كه ابرى برآمد شكنج * ز شنجرف بىرنگ زد بر ترنج ز سم ستوران در آن پهن‌دشت * زمين شش شد و آسمان گشت هشت فرورفت و بررفت روز نبرد * بماهى نم خون و بر ماه گرد برفت از لب رود پور پشنگ * زبان پر ز گفتار و كوتاه چنگ شكسته سليح و گسسته كمر * نه بوق و نه كوس و نه ناى و تبر