رضا قليخان هدايت

1440

مجمع الفصحاء ( فارسي )

سپهبد چو از باره آوا شنيد * نگه كرد خورشيد رخ را بديد چنين گفت با او كه اى خوب‌چهر * درودت ز من آفرين از سپهر چه مايه شبان ديده اندر سماك * خروشان بدم پيش يزدان پاك همىخواستم تا خداى جهان * نمايد به من رويت اندر نهان كنون شاد گشتم بآواز تو * بدين چرب گفتار با ناز تو يكى چارهء راه ديدار جوى * چه پرسى تو از بارهء من به كوى پرىروى گفت سپهبد شنود * ز سر شعر گلنار بگشاد زود كمندى گشاد او ز سرو بلند * كى از سرو زان گونه پيچد كمند خم اندر خم و تار بر تار بر * بر آن پيچشش مار بر مار بر فروهشت گيسو از آن كنگره * بدل زال گفت اين كمند سره پس آنگاه رودابه آواز داد * كه اى پهلوان‌زادهء گردزاد بگير اين سيه‌گيسو از يك‌سويم * ز بهر تو باشد همه گيسويم وزان پروريدم من اين تار را * كه تا دستگيرى كند يار را نگه كرد زال اندر آن ماه روى * شگفتى بمانده از آن گفت‌وگوى بساييد مشكين كمندش ببوس * كه بشنيد آواز بوسش عروس چنين داد پاسخ كه اين نيست داد * چنين روز خورشيد روشن مباد كه من دست را خيره در جان زنم * برين خسته‌دل تير و پيكان زنم كمند از رهى بستد و داد خم * بيفكند بالا نزد تيزدم بحلقه درآمد سر كنگره * برآمد ز بن تا بسر يكسره چو بر بام آن باره بنشست باز * بيامد پرىروى و بردش نماز گرفت آن زمان دست دستان بدست * برفتند هر دو بكردار مست سوى خانهء زرنگار آمدند * بدان مجلس چون بهار آمدند بهشتى بد آراسته پر ز نور * پرستنده در پاى و در پيش حور شگفت اندر و مانده بد زال زر * از آن موى و بالا و آن روى و فر دو رخساره چون لاله اندر سمن * سر جعد زلفش شكن در شكن