رضا قليخان هدايت

1439

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بت‌آراى چون او نبيند بچين * برو ماه و پروين كنند آفرين سپهبد پرستنده را گفت گرم * سخنهاى شيرين بآواز نرم كه ما را دل‌وجان پر از مهر اوست * همى آرزو ديدن چهر اوست پرستنده گفتا چه فرمان دهى * كت آريم تا كاخ سرو سهى ز فرخنده راى جهان‌پهلوان * ز ديدار و گفتار روشن‌روان سر مشك‌بويش بدام آوريم * لبش زى لب پور سام آوريم خرامد مگر پهلوان با كمند * بنزديك ديوار كاخ بلند كند حلقه در گردن كنگره * شود شاد شير از شكار بره برفتند خوبان و برگشت زال * شبى ديد يازان به بالاى سال رسيدند خوبان بنزديك كاخ * بدست اندرون هريك از گل دوشاخ شدند اندر ايوان بتان طراز * نشستند و با ماه گفتند راز در صفت زال و رفتن به نزد رودابه بكاخ او و صفت مجلس ايشان و برگشتن زال زر كه مرديست برسان سرو سهى * همش زيب و هم فر شاهنشهى همش رنگ و هم يال و كوپال و شاخ * سوارى ميان لاغر و بر فراخ دو چشمش چو دو نرگس آبگون * لبانش چو شكر رخانش چو خون سر جعد آن پهلوان جهان * چو سيمين زره بر گل ارغوان يكى خانه بودش چو خرم بهار * ز چهر بزرگان برو بر نگار بديباى چينى بياراستند * طبقهاى زرين بپيراستند عقيق و زبرجد فروريختند * و با مشك عنبر برآميختند از آن خانهء دخت خورشيد روى * برآمد همى تا بخورشيد بوى چو خورشيد تابنده شد ناپديد * در حجره بستند گم شد كليد پرستنده شد سوى دستان سام * كه شد ساخته كار بگذار گام سپهبد سوى كاخ بنهاد روى * چنان‌چون بود مردم جفت جوى برآمد سيه‌چشم گل‌رخ به بام * چو سرو سهى بر سرش ماه تام