رضا قليخان هدايت

1437

مجمع الفصحاء ( فارسي )

دل من چو شد بر ستاره تباه * چگونه توان شاد بودن به ماه به گل ننگرد هركه او گل خورست * اگرچه گل از گل ستوده‌ترست كه را سركه دارو بود در جگر * شود ز انگبين درد او بيشتر به بالاى من پور سام است زال * ابا بازوى شير و با كتف و يال گرش پير خوانى همى يا جوان * مر او را بجاى تنست و روان بآواز گفتند ما بنده‌ايم * بدل مهربان و پرستنده‌ايم اگر جادويى بايد آموختن * به بند و فسون چشمها دوختن بپريم با مرغ و آهو شويم * بپوييم و در چاره جادو شويم بنزديك او پايگاه آوريم * مگر شاه را نزد ماه آوريم لب سرخ رودابه پرخنده كرد * رخان معصفر سوى بنده كرد كه اين گفته را گر شوى كاربند * درختى برومند كارى بلند كه هر روز ياقوت بار آورد * سرش بهرمان در كنار آورد رفتن كنيزكان رودابه بر لب رود و آشنا شدن با زال زر و تتمهء داستان برفتند هر پنج تا رودبار * زهر بوى و رنگى چو خرم بهار مه فروردين و سر سال بود * لب رود لشكرگه زال بود همىچيد هريك گل از جويبار * رخان چون گلستان و گل در كنار نگه كرد دستان ز تخت بلند * بپرسيد كاين گل چنان خود كيند چنين گفت گويند با پهلوان * كه از كاخ مهراب روشن‌روان پرستندگان را سوى گلستان * فرستد همى ماه كابلستان بنزد پرستندگان رفت زال * كمان خواست از ترك و بفراخت بال كمان ترك گل‌رخ بزه درنهاد * بدست جهان‌پهلوان برنهاد بزد بانگ تا ماغ برخاست زاب * يكى تير انداخت اندر شتاب ز افرازش آورد گردن فرود * چكان خون درافتاد بر طرف رود پرستنده با ريدك پهلوان * سخن گفت و بگشاد شيرين‌زبان