رضا قليخان هدايت
1379
مجمع الفصحاء ( فارسي )
رباعى بىتو نفسى قرار و آرامم نيست * بىنام تو ذات و صفت و نامم نيست بىچاشنى تو در جهان كامم نيست * بىروى تو صبح و موى تو شامم نيست * * * ما مذهب چشم شوخ و شنگش داريم * كيش سر زلف مشك رنگش داريم ماييم و دلى و نيمجانى ز غمش * وان نيز براى صلح و جنگش داريم و له در پيش من از سر جفاهاى نهان * باريك كنى همه تن خود چو ميان در شادى و عيش در كنار دگران * زان سان باشى كه مى نگنجى بجهان 333 فتحى ترمدى اسمش حكيم على بن محمد معاصر سلطان بهرام شاه غزنوى بوده با حكيم سنايى غزنوى و مختارى معاشرت نموده اشعارش كميابست و آنچه هست شهد نابست در توحيد گويد : تا بنده بفرمان تو شد چشمهء خورشيد * گردنده بتقدير تو شد گنبد خضرا چون رحمت تو بدرقهء چشم و زبان شد * اين نرگس بينا شد و آنسوسن گويا جودت نه چو جود دگران از پى علت * خشمت نه چو خشم دگران از سر صفرا هر روز بفرمان تو گردان و روانست * اين كشتى ياقوت براين نيلى دريا در پيش گل سرخ گل زرد شكفته * چون چهرهء وامق ببر صورت عذرا نيلوفر خوشرنگ ز عشق رخ خورشيد * در نيل زده جامه چو مهجور معزا اندر گلوى فاخته از مشك سيه طوق * چون عابد در خدمت ايزد شده بر پا