رضا قليخان هدايت
1350
مجمع الفصحاء ( فارسي )
رباعى شاها ادبى كن فلك بدخو را * كاو گفت رسانيد رخ نيكو را گر گوى خطا رفت بچوگانش زن * ور اسب غلط كرد به من بخش او را گويند اسب را بوى بخشيد و او بعد از تصاحب اسب اين رباعى گفته رباعى رفتم بر اسب تا بزارش بكشم * گفتا كه نخست بشنو اين عذر خوشم نى گاو زمينم كه جهان برگيرم * نى چرخ چهارمم كه خورشيد كشم و له گل بر رخ تست و چشم من غرقه به آب * من تافته و زلف تو پيچيده بتاب زلف تو بر آتش است و من گشته كباب * بىخواب من و نرگس تو مايهء خواب گويند شبى در اثناى مستى و مجلس بيخودى و عشقبازى سلطان محمود به اياز حكم فرمود كه دو زلف سياه خود را كه روز سلطان را سياه كرده بتراشد اياز بنا بر امتثال امر سلطانى زلف خود را بريد على الصباح كه سلطان ازين حكم آگاه شد نهايت تغيّر بهم رسانيد و حكيم اين رباعى گفته چندينبار سلطان دهنش را پر از جواهر كرد . رباعى كى عيب سر زلف بت از كاستن است * چه جاى بغم نشستن و خاستن است روز طرب و نشاط و مى خواستن است * كاراستن سرو به پيراستن است و له زلف تو كمندى است پر از حلقه و بند * خالى نبود ز حلقه و بند كمند آن چاه بران سيم زنخدانت كه كند * ور خود كندى مرا در آنچه كه فكند