رضا قليخان هدايت
1345
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چنان ترسد از تو كمان مخالف * كه گويى تو اندر ميان كمانى و له ايضا گل خندان خجل گردد بهارى * كه تو رنگ از بهار و گل به آرى نگار قند هارى قند لب نيست * تو قندين لب نگار قندهارى بمشكين زلف شهرآشوب ماهى * بجادو غمز جان آهنج مارى بخار و زنگ بر دلها فكندى * بجعد زنگى و زلف بخارى ايا خورشيد راى مشترى طبع * تو از هر دوجهان را يادگارى جهان را بگذرانى نگذرى خويش * بدان ماند كه گشت روزگارى جمال و افتخار از دولت آمد * تو دولت را جمال و افتخارى و له ايضا اى شكسته زلف يار ازبسكه تو دستان كنى * دست دست تست اگر با ساحران يكسان كنى گاه بر ماه دوهفته گرد مشك آرى پديد * گاه مر خورشيد را در غاليه پنهان كنى هم زرهپوشى و هم چوگان زنى بر ارغوان * خويشتن را گه زره سازى و گه چوگان كنى بشكنى بر خويشتن تا نرخ عنبر بشكنى * خويشتن لرزان كنى تا نرخ مشك ارزان كنى نيستى ديوانه بر آتش چرا غلطى همى * نيستى پروانه گرد شمع چون جولان كنى چون بخواهى گشت گردشگاه تو ديبا بود * چون بخواهى خفت بستر لالهء نعمان كنى