رضا قليخان هدايت

1344

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چو شير بيند دو چشم او شود تيره * مگر ز ديدهء شير آب داده‌اى تو سنان چنان كه تازى از آن كشور اى ملك تو بدين * كسى نتازد از آن سر بدين سر ميدان و من قصائده بدان گرديست آن سيمين زنخدان * بدان خمّيدگى زلفين جانان يكى گويى كه از كافور گويى است * يكى گويى كه هست از مشك چوگان چه چيز است آن خط مشكين و آن لب * كه دارد رنگ راح و بوى ريحان يكى مانند مشك اندوده لاله است * يكى مانند زهرآلوده پيكان عزيز از من بنزد من دو چيز است * روانست و زبان آفرين‌خوان يكى در طاعت يزدان عزيز است * يكى در آفرين و مدح سلطان چه چيز است آن دونده كلك خسرو * چه چيز است آن بلارك تيغ بران يكى اندر دهان جان زبانست * يكى اندر دهان مرگ دندان اگر شمشير و گرد لشكر شاه * بخواهد روز جنگ و روز جولان يكى دريا كند صحراى آموى * يكى صحرا كند درياى عمان ز نعمان بگذرد در خدمتش مرد * بمدحش بگذرد شاعر ز حسّان يكى را او كند نعمان ز نعمت * يكى را او كند حسّان ز احسان و له ايضا شه مشرق و شاه زابلستانى * خداوندا قران و صاحب‌قرانى زمانه دلست و تو او را ضميرى * بزرگى تنست و تو او را روانى بديدار ماهى بكردار شاهى * بفرهنگ پيرى بدولت جوانى سخا را دمنده يكى ژرف بحرى * وفا را شكفته يكى بوستانى چو برقست تيرت رونده در آهن * كه تو برق تيرى و آهن كمانى