رضا قليخان هدايت

1316

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چنان رود بعدد تيرهاى او گويى * بجاى پيكان دارند ديده‌هاى بصير مگر صلابتش از معجزات داود است * كه باشد آهن و فولاد پيش او چو حرير بسود چندان در تاختن جناح خدنگ * كه بىمنازع دارند بندگانش سرير خداى فايدهء مهرش اندر آب نهاد * كز آب زنده شود خلق و زاب نيست گزير در مدح سلطان محمود گويد ار نه مشكست از چه معنى شد سر زلفين يار * مشكبوى و مشك‌رنگ و مشكساى و مشكبار ار دل ما را ببست او خود چرا در بند شد * ار قرار ما ببرد او خود چرا شد بىقرار ار نشد ابروش عاشق چند باشد گوژپشت * ور نه مى خورده است چشمش از چه باشد در خمار ماهتابستش بناگوش و خطش سنبل برو * آفتابستش رخ و بالاش سرو جويبار هيچ‌كس ديده است ماهى كاندرو سنبل دميد * هيچ‌كس ديده است سروى كافتاب آورده بار سرخى از خون نگسلد هرگز چنان كز نار نور * مردمان گويند ليكن من ندارم استوار زانكه بارم من برخ بر خون و روى اوست سرخ * زانكه رويش جاى نورست و دل من جاى نار او و من هر دو همىنازيم و ناز من به است * كو بحسن خويش نازد من بمدح شهريار يا ببندد يا گشايد يا ستاند يا دهد * تا جهان باشد همى مر شاه را اين باد كار