رضا قليخان هدايت

1317

مجمع الفصحاء ( فارسي )

آنچه بستاند ولايت آنچه بدهد خواسته * آنچه بندد دست دشمن آنچه بگشايد حصار نيزهء خسرو ستاره است و دل شيران فلك * تيغ او شيرست و مغز جنگجويان مرغزار آن دهان جنبان بود كو شاه را بوسد زمين * وان زبان گويا بود كز شاه جويد زينهار از هواى باغ او بوى بهشت آرد نسيم * وز زمين مجلس او مشك‌بو خيزد بهار زير پاى نيك‌خواهش رويد از فولاد گل * زير پاى بدسگالش خيزد از دريا غبار هم به دو مجبور گردد هم به دو مختار مرد * جز به دو پيدا نباشد حكم جبر از اختيار گرچه حكم پادشاهى هرك را باشد يكى است * پادشاهى را به محمود است فخر و اعتبار گرچه از طبعند هر دو به بود شادى ز غم * گرچه از چوبند هر دو به بود منبر ز دار جز بكام او نگردد تا بگردد آسمان * جز براى او نباشد تا بباشد روزگار در فتوحات سلطان صاحبقران گويد ايا شنيده هنرهاى خسروان بخبر * بيا ز خسرو مشرق عيان ببين تو هنر اگر به طلعت گويى خجسته طلعت تو * همى ز طلعت خورشيد بيش دارد فر