رضا قليخان هدايت
1291
مجمع الفصحاء ( فارسي )
منگر بدين غزالهء گلروى خارپشت * منگر بدين نوالهء خوشطعم بدگوار صافى ميئى كه تيرهشب اندر شعاع او * گردد به چشم كور پى مور آشكار زا مى كه نور ماه گر از عكس او بود * با مه خسوف را نبود هيچگونه كار گر در دهان مار چكد قطرهيى ازو * آب حيات را حسد آيد بزهر مار ايضا و له زان گه كه در تصرّف اين سبز گلشنم * در كام اژدهاى نياز است مسكنم در حلق همچو حلقهء دامى شود مرا * هر رشتهيى كه از پى صيدى درافكنم از بهر آسمان كمرى لعل كردمى * گر زادهء دو ديده بماندى بدامنم بر مرگ دل نهادم و بر زخم تن زدم * گر آدمى رواست كز آهن بود منم اى دست روزگار گه آزمون ز من * شمشير كن نه لعل كه پاكيزه آهنم گشتند روشنان فلك خصم من چنانك * خورشيد جز بجنگ نيايد به روزنم بهتر ز من چراغ نيفروخت روزگار * خورشيد رشك برد و بپالود روغنم در شكايت از روزگار گويد نخست نيست كه گردون مرا سپرده بغم * مرا و غم را هرگز جدا نداشت ز هم سپيد تاب چو شمشير ز ابتدا ز آدم * سياهكار شدم ز انتها بسان قلم منم كه ازبس تيمار بهتر است مرا * هزار بار ز باغ وجود راغ عدم اگر سلامت ماه است ازو نديدم نور * و گر سعادت بحر است ازو نديدم نم ندامتيست مرا دام نقل بىحاصل * جراحتيست مرا نام عقل بىمرهم فلك براى من انبار مىنهد بجفا * جهان براى من اندوه مى خرد بسلم عجب مدان كه مرا هيچ برنيايد كار * عجب بدانكه چگونه همىبرآرم دم