رضا قليخان هدايت

1251

مجمع الفصحاء ( فارسي )

من كلامه عليه الرحمة برخيز و برافروز هلا قبلهء زردشت * بنشين و برافكن شكم قاقم بر پشت بس كس كه ز زردشت بگرديد و دگربار * ناچار كند روى سوى قبلهء زردشت من سرد نيابم كه مرا ز آتش هجران * آتشكده گشته است دل و ديده چو چرخشت گر دست بدل برنهم از سوختن دل * انگشت شود بىشك در دست من انگشت اى روى تو چون باغ و همه باغ بنفشه * خواهم كه بنفشه چنم از باغ تو يك‌مشت آن‌كس كه ترا كشت ترا كشت و مرا زاد * وانكس كه ترا زاد ترا زاد و مرا كشت و له ز بس خونها كه مىريزى بغمزه * شمار كشتگان نايد بيادت گر از خون ريختن شرمت نيايد * ز رنج غمزه بارى شرم بادت در تهنيت فتح سومنات و مدح سلطان محمود تا شاه خسروان سفر سومنات كرد * كردار خويش را علم معجزات كرد بزدود نام كفر جهان را ز لوح دين * شكر و دعاى خويشتن از واجبات كرد شطرنج ملك باخت همى با هزار شاه * هر شاه را بلعب دگر شاه‌مات كرد محمود شهريار ملك آنكه ملك را * بنياد بر محامد و بر مكرمات كرد شاها تو از سكندر بيشى بدان جهت * كو هر سفر كه كرد بديگر جهات كرد عين الرضاى ايزد جويى تو در سفر * باز او سفر بجستن عين الحيات كرد تو كارها به نيزه و تير و كمان كنى * او كارها بحيله و كلك و دوات كرد و له زهى بزرگ عطايى كه در مضيق نياز * امل پناه بدان دست درفشان آورد ز بيم جود تو كان خاك در دهان افكند * ز ياد دست تو بحر آب در دهان آورد