رضا قليخان هدايت
1224
مجمع الفصحاء ( فارسي )
مگر تو بىخبرى كاندرين مقام ترا * چه دوستان حسودند و دشمنان غيور ببين كه چند نشيب و فراز در راهست * ز آستان عدم تا به پيشگاه نشور تو در ميان گروهى غريب مهمانى * چنان مكن كه بيكبارگى شوند نفور بدشت جانورى خار مىخورد غافل * تو تيز مىكنى از بهر صلب او ساطور كناغ چند ضعيفى به خوندل بتند * بمجمع آرى كاين اطلس است و آن سيفور ز گرم مرده كفن دركشى و در پوشى * ميان اهل مروّت كه داردت معذور بدان طمع كه دهن خوش كنى ز غايت حرص * نشستهاى مترصّد كه قى كند زنبور بباده دست ميالاى كآنهمه خونيست * كه قطرهقطره چكيده است از دل انگور بوقت صبح شود همچو روز معلومت * كه با كه باختهاى عشق در شب ديجور و له در مدح حسام الدوله اردشير بن حسن حاكم مازندران ز خواب خوش چو برانگيخت عزم ميدانش * مه دوهفته برون آمد از گريبانش فراز مركب تازى سوار گشت چنانك * نظر به دو نرسيدى بوقت جولانش