رضا قليخان هدايت
1175
مجمع الفصحاء ( فارسي )
با تو به بزرگى نبود جز تو برابر * دانند بزرگان كه نه چون صبح بود شام گويند كه نمام نكونام نباشد * كلك تو نكونام چرا آمد و نمام بىآلت رفتار رسانندهء اخبار * بىقوت گفتار گزارندهء پيغام گر روشن ازو شد فلك دولت و دانش * در آب و گل تيره چرا باشد مادام درين قصيده التزام عدم الف و را نموده قد من شد چو دو زلف بخم دوست بخم * دل من شد چو دو چشم دژم دوست دژم دل دژم گشتم و قد چفته و زينگونه شود * ديده چون چشم دژم بيند و زلفين بخم دل من وقف لب و چشم صنم گشت و خوشست * كيست كو دل نكند وقف لب و چشم صنم سبب لهو و غمم زلف و لبش گشت و كه ديد * مشك و مى كو سبب لهو شد و موجب غم سخنش هست به تلخى سبب وحشت دل * دهنش هست به تنگى سبب دهشت دم به دو لعلست همه خوبى و كشى و خوشى * به نگين بود همه مملكت و دولت جم قطب فضل و فلك دولت و مجموع علوم * قبلهء همت و فتنهء نعم و دشمن لم