رضا قليخان هدايت

1162

مجمع الفصحاء ( فارسي )

شكست زلف آن دلبر دلم بربود هر لحظه * كه در زلفش همىديدم نشان عهد و پيمانش به پيرايش گر اندر زلف او رهيافت نقصانى * جمال او و عشق من زيادت شد ز نقصانش به قصد گوى با چوگان به ميدان ديدمش روزى * ز زلف او و پشت من حسد مىبرد چوگانش خم چوگان او با گوى هر ساعت به ميدان در * همان كردى كه روز باد زلفش با زنخدانش زرشك آنكه تا با زلف مشكينش نياميزد * به آب ديده بنشاندم سراسر گرد ميدانش دلم را در خم زلفش به زندان كرده عشق او * چو مداح خداوند است نگذارم بزندانش سليمان قدر آصف دل محمد ( ص ) خلق حيدر كف * كه مثل خويش خواندندى اگر ديدندى ايشانش از آن عهدى كه بر درگاه ميمونش ملازم شد * به گوش آواز يك مظلوم نشنيده است دربانش بدست او نگه كن چون قلم در دست او باشد * اگر ابرى همىخواهى كه از علمست بارانش فرى زان اسب ميمونش كه بر دريا و بر هامون * بود چون باد رفتارش بود چون برق جولانش به دريا فرق نتوانند كرد از كشتى نوحش * به هامون باز نشناسند از تخت سليمانش خداوند از بر او خضر و موسى را همىماند * از آن باشند درياها و هامونها به فرمانش