رضا قليخان هدايت
1161
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا ترا خرامش كبكست و كشى طاوس * مثل زنند به حسنت همى به روم و به روس هماى فاخته مهرى تذرو طوطى لفظ * گرفته دورى سيمرغ و زينت طاوس صفات تو ز بديعى نمىشود ممكن * جمال تو ز لطيفى نمىشود محسوس مرا ز آتش دل آب ديده جاسوس است * ز آب ديده كه ديده است در جهان جاسوس همان رسيد بجان من از ولايت عشق * كه از ولايت مازندران به كيكاووس چه عذرگويى گر من گه روايت شعر * شكايت تو رسانم به مجلس قابوس نصير دين محمد محمد بن حسن * كه هست منزل و ملكش ز بلخ تا در طوس بزرگ بار خدايى كه متفق شدهاند * به دوستيش قلوب و به بندگيش نفوس توى كه يك اثر طبع پاك تو كرم است * چنان كه يك صفت ذات ايزدى قدّوس همى ز جود تو سازند شاعران مطعوم * همى ز لطف تو يابند زايران ملبوس كدام روز بود كز فلك بر اسب اميد * به خدمت تو رسم سر نهاده بر قربوس در اين ديار كه مسجد كليسيا باشد * شگفت نيست كه باشد مؤذّنش ناقوس پديد گشت ز من زينت زمانهء من * چنان كه زينت يونان زمين ز بطلميوس سخنوران چه نظير منند وقت سخن * نظير دستهء سوسن كه بسته دستهء سوس ايضا له دلم عاشق شدن فرمود و من بر حكم فرمانش * درافتادم بدان دردى كه پيدا نيست درمانش پريشان زلف دلبندى دلم بربود و هر ساعت * پريشان كرد جانم را سر زلف پريشانش قرار و خواب و شيرينى ز جان و جسم و عيش من * ببردند از بن دندان لب شيرين و دندانش گه وصلش همىجستم درازى در شب وصلش * نبود آن را كه من جستم مگر در روز هجرانش