رضا قليخان هدايت
1108
مجمع الفصحاء ( فارسي )
تو بىنظير به عدلى و كس نبيند نيز * عديل عدل تو هرگز مگر به روز نشور نسيم طبع تو بر حرف معدلت موقوف * محيط كفّ تو بر فيض مكرمت مقصور ز قدرتست معظّم نموده مسند ملك * ز فرّ تست مقدّس شده تجلّى طور درين قصيده به صنعت لزوم ما لا يلزم التزام شير و گرگ و فيل و گرگ كرده هر زمان اين پير گرگ شيرخوى طفلخوار * آن كند با من كه پيل و گرگ وقت كارزار زورگر گم نى و گرگ دهر و پيل آسمان * شد چو شير شرزه با اين شخص چون موى نزار حيلت گرگست و زور گرگ با شير فلك * زان پى او بر دل من درد بارد پيلوار بيل مست است اين سپهر گرگخوى گرگپوى * مردم ار شير نر است از وى برآرد هم دمار ديدهء گرگ فلك از شير گرزش رنگرنگ * كوههء گرگ زمين از پاى پيلش زارزار پيل پيكر گرزش از گرگان كند بيشه تهى * گرگگونه خنگش از شيران ستاند مرغزار از سر زرّين شير گرز او بر گرگ و پيل * آن رسد كز تيغ رويينتن به جان گرگسار اى ز شير گرز گرگانداز پيلآساى تو * روز بر گرگان بسان چاه بيژن تنگ و تار