رضا قليخان هدايت

1091

مجمع الفصحاء ( فارسي )

هله ذره مگو مرا دوجهان گير خود مرا * دوجهان بىتو آفتاب كجا يافت روشنى همگى پوستم هله تو مرا مغز نغز گير * همه خشكند مغزها چو نبخشى تو روغنى اگرم شاه و بىتوام چه دروغست ما و من * و گرم خاك و با توام چه لطيف است آن منى به يكى ذره آفتاب چرا مشورت كند * تو بكش هم تو زنده كن بكن اى دوست‌كردنى تو چه مىداده‌اى بدل كه چپ و راست مىفتد * و گهى نه چپ نه راست و نه ترس و نه ايمنى فى السكر و المحبة بت من به طعنه گويد چه ميان ره فتادى * صنما چرا نيفتم به چنين ميى كه دادى صنما چنان فتادم كه به حشر هم نخيزم * تو چو اين قدح گرفتى سرمشك را گشادى شده‌ام خراب ليكن قدرى وقوف دارم * كه سرم تو برگرفتى به كنار خود نهادى صنما به چشم مستت كه شراب‌دار عشقست * بدهد مى و قدح نى چو عظيم اوستادى كرم تو است اين هم كه شراب عقل بردم * كه اگر به عقل بردى بشكافتى ز شادى قدحى به من بدادى كه همىزدم دو دستك * كه به يك قدح برستم ز هزار نامرادى