رضا قليخان هدايت

1079

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لب * گر خورد عالمى را وانگه همان عصا شد يك گوهرى چو بيضا جوشيد و گشت دريا * كف كرد و كف زمين شد وز دود او سما شد الحق نهان سپاهى پوشيده پادشاهى * هر لحظه حمله آورد وانگه به اصل وا شد گرچه ز ما نهان شد در عالمى روان شد * تا نيستش نخوانى كز عالمى جدا شد هر حالتى چو تير است اندر كمان قالب * زد در نشانهء خويش گر از كمان رها شد گرچه صدف ز ساحل قطره ربود و گم شد * در بحر جويد او را غوّاص كآشنا شد از ميل مرد و زن خون جوشيد وان منى شد * وانگه از آن دو قطره يك قطره در هوا شد آنگه ز عالم جان آمد سپاه انسان * عقلش وزير گشت و دل رفت و پادشا شد تا بعد چند گاهى دل ياد شهر جان كرد * واگشت جمله لشكر در عالم فنا شد گويى چگونه باشد آمد شد معانى * اينك به وقت خفتن بنگر گره‌گشا شد فى صفت العشق و حالاته اين عشق جمله عاقل و بيدار مىكشد * بىتيغ مىبرد سر و بىدار مىكشد