رضا قليخان هدايت
1062
مجمع الفصحاء ( فارسي )
به هر سويى كه گرديدم نشانه تير او ديدم * ز هر ششسو برون رفتم كه آن ره بىنشانستى چو زان شش پردهء تارى برون رفتم به عيّارى * ز نور پاسبان ديدم كه او شاه جهانستى چو باغ حسنشه ديدم حقيقت شد بدانستم * كه هم شهباغ جانستى و همه شه باغبانستى ز شاهان پاسبانى خود ظريف و طرفه مىآيد * چنان خود را خلق كرده كه نشناسند آنستى لباس جسم پوشيده كه كمتر كسوهيى آنست * سخن در حرف آورده كه آن دونتر زبانستى به گل اندوه خورشيدى ميان خاك ناهيدى * درون دلق جمشيدى كه گنج خاكدانستى زمين و آسمان پيشش دو كه برگست پندارى * كه در جسم از زمينستى و در عمر از زمانستى چه عذر آرند آن روزى كه عذرا گردد از پرده * چه خون گريند آن صبحى كه خورشيدش عيانستى اگرچه عقل بيدار است آن از حى قيوم است * اگرچه سگ نگهبانست تأثير شبانستى چو سگ آن شبان آمد زيانش جمله سودستى * چو سگ خود را شبان بيند همه سودش زيانستى تو عقل خود چو شهرى دان سواد شهر نفس كل * و اين اجزا درآمد شد مثال كاروانستى خواطر چون سوارانند زوتر زى وطن آيند * و يا بازان و زاغانند پس در آشيانستى