رضا قليخان هدايت
1061
مجمع الفصحاء ( فارسي )
دف دل گشايد بسته را نى جان فزايد خسته را * اين دلگشا چون بسته شد وان جانفزا آويخته شب گشت اى جان جهان چشم و چراغ شبروان * اى پيش روى چون مهت ماه سما آويخته من شادمان چون شاه نو تو جانفزا چون جاه نو * اى در غم تو ماه نو چون من دوتا آويخته اصل ندا از دل بود در كوه تن افتد صدا * خاموش رو در اصل كن اى در صدا آويخته و له فى الحقائق و المعارف و المواعظ غلام پاسبانانم كه يارم پاسبانستى * بچستى و به شبخيزى چو ماه آسمانستى نباشد عاشقى عيبى و گر عيب است تا باشد * كه نفسم عيبدان آمد و يارم غيب دانستى اگر عيب همه عالم ترا باشد چو عشق آمد * بسوزد جمله عيبت را كه او بس قهرمانستى گذشتم بر گذرگاهى بديدم پاسبانى را * نشسته بر سر بامى كه بر از كهكشانستى كلاه پاسبانانه قباى پاسبانانه * ولى از هاىهوى او دوعالم در امانستى به دست پاسبان او يكى آيينهء ششسو * كه حال ششجهت يكيك در آيينهء عيانستى چو من دزدى بدم رهبر طمع كردم در آن گوهر * برآوردم يكى شكلى كه بيرون از گمانستى