رضا قليخان هدايت

1060

مجمع الفصحاء ( فارسي )

شفيعى گر ترا گيرد كه آن بيچاره مىميرد * دل تو رحم نپذيرد پس اين درديست بىدرمان چو بينى سوز من گويى كه اين زرقيست يا قى * چو بينى گريه‌ام گويى كه اين اشك است يا باران مرا گويى كه درد ما به از قند است و از حلوا * ترا صرعست يا سودا كس از حلوا كند افغان ز رنجم گنجها دارى ز خارم جفت گلزارى * چه مىنالى بطرّارى منم سلطان طرّاران بهل جام عصيرانه كه آوردى ز ميخانه * سبو را ساز پيمانه كه بىگه آمديم اى جان زهى آبى كه صد آتش ازو در دل زند شعله * يكى لون است و صد الوان شود بر رخ ازو تابان شرابى چون زر سورى ولى نورى نه انگورى * برد از ديده‌ها كورى بپرّاند سوى كيوان چو كرد آن مى دگرسانش نمود آن جوش برهانش * انا الحق بجهد از جانش زهى فر و زهى برهان و له طاب الله ثراه فى اللطيفة امروز مستان را نگر در مست ما آويخته * افكنده عقل و عافيت و اندر بلا آويخته من خاك پاى آن كسم كو دست در مردن زند * جانم فداى آن مسى كز كيميا آويخته بر جه طرب را ساز كن عيش و سماع آغاز كن * خوش نيست آن دف سرنگون نى بينوا آويخته