رضا قليخان هدايت
1040
مجمع الفصحاء ( فارسي )
همىگفت ژوليده دستار و موى * كف دست شكرانه مالان به روى كه اى نفس من درخور آتشم * ز خاكسترى روى درهم كشم بزرگان نكردند در خود نگاه * خدابينى از خويشتن بين مخواه گنهكار انديشهناك از خداى * بسى بهتر از عابد خودنماى به نرمى ز دشمن توان كند پوست * چو با دوست سختى كن دشمن اوست به اخلاق با هركه بينى بساز * اگر زيردست است و گر سرفراز كه اين گردن از نازكى بركشد * بگفتار خوش وان سر اندر كشد ارادت ندارى سعادت مجوى * به چوگان خدمت توان برد گوى وجودى دهد روشنايى به جمع * كه سوزيش در سينه باشد چو شمع دلم خانهء مهريار است و بس * از آن مى نگنجد در آن كين كس فى الحكمة چه خوش گفت بهلول فرخندهخوى * چو بگذشت بر عارفى جنگجوى گر اين مدعى دوست بشناختى * به پيكار دشمن نپرداختى ايضا شنيدم كه در دشت صنعا جنيد * سگى ديد بركنده دندان ز صيد ز نيروى سرپنجهء شيرگير * فرومانده عاجز چو روباه پير چو مسكين و بىطاقتش ديد و ريش * به دو داد يكنيمه از نان خويش شنيدم كه مىگفت و خوش مىگريست * كه داند كه بهتر ز ما هر دو كيست از آن بر ملائك شرف داشتند * كه خود را ز سگ كمتر انگاشتند اگر ابلهى مشك را گنده گفت * تو مجموع باش او پراكنده گفت