رضا قليخان هدايت

1041

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ايضا شتر بچه با مادر خويش گفت * بس از رفتن آخر زمانى بخفت بگفت ار بدست منستى مهار * نديدى كسم باركش در قطار خدا كشتى آنجا كه خواهد برد * اگر ناخدا جامه بر تن درد به اندازهء بود بايد نمود * خجالت نبرد آنكه ننموده و بود زراندودگان را به آتش برند * به ديد آيد آنگه كه مس يا زرند چه دانند مردم كه در خانه كيست * نويسنده داند كه در نامه چيست دو چشم و شكم پر نگردد به هيچ * تهى بايد اين رودهء پيچ‌پيچ تنور شكم دم‌به‌دم تافتن * مصيبت بود روز نايافتن برو اندرونى بدست آر پاك * شكم پر نخواهد شد الا به خاك خبر ده به درويش سلطان‌پرست * كه سلطان ز درويش مسكين‌تر است گدا را كند يكه درم سيم سير * فريدون بملك عجم نيم‌سير اگر پاى در دامن آرى چو كوه * سرت ز آسمان بگذرد از شكوه حذر كن ز نادان ده‌مرده گوى * چو دانا يكى گوى و پرورده گوى چرا گويد آن چيز در خفيه مرد * كه گر فاش گردد شود روى زرد فى الموعظه بد اندر حق مردم نيك و بد * مگو اى جوانمرد صاحب‌خرد كه بد مرد را خصم خود مىكنى * و گر نيك‌مرد است بد مىكنى كسانى كه پيغام دشمن برند * ز دشمن همانا كه دشمن‌ترند ميان دو تن جنگ چون آتش است * سخن‌چين بدبخت هيزم‌كش است تهى پاى رفتن به از كفش تنگ * بلاى سفر به كه در خانه جنگ چو خواهى كه نامت بماند به‌جاى * پسر را خردمندى آموز و راى هرآن طفل كو جور آموزگار * نبيند جفا بيند از روزگار گروهى نشينند با خوش‌پسر * كه ما پاك‌بازيم و صاحب‌نظر