رضا قليخان هدايت

1039

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چو سلطان نگه كرد و او را بديد * رخش چون گل صبحدم بشكفيد به دو گفت كاى سنبلت پيچ‌پيچ * ز يغما چه آورده‌اى گفت هيچ من اندر قفاى تو مىتاختم * ز خدمت بنعمت نپرداختم گرت خدمتى هست در بارگاه * به نعمت مشو غافل از پادشاه خلاف طريقت بود كاوليا * تمنا كنند از خدا جز خدا گر از دوست چشمت به احسان اوست * تو در بند خويشى نه در بند دوست فى التوحيد ره عقل جز پيچ در پيچ نيست * بر عارفان جز خدا هيچ نيست همه هرچه هستند از آن كمترند * كه با هستيش نام هستى برند چو سلطان عزت علم بركشد * جهان سر به جيب عدم دركشد مگر ديده باشى كه در باغ و راغ * بتابد به شب كرمكى چون چراغ يكى گفتش اى كرمك شب‌فروز * چه بودت كه بيرون نيايى به روز بگفتا كه من جز به صحرا نيم * ولى پيش خورشيد پيدا نيم اگر عز و جاه است و گر ذل و قيد * من از حق‌شناسم نه از عمر و زيد مترس از محبت كه خاكت كند * كه باقى شوى گر هلاكت كند مگس پيش شوريده‌اى پر نزد * كه او چون مگس دست بر سر نزد چو شوريدگان مىپرستى كنند * به آواز دولاب مستى كنند جهان پرسماعست مستى و شور * و ليكن چه بيند در آيينه كور تعلق حجابست و بىحاصلى * چو پيوندها بگسلى واصلى طريقت جز اين نيست درويش را * كه افكنده دارد تن خويش را فى الاخلاق شنيدم كه روزى سحرگاه عيد * ز گرمابه آمد برون بايزيد يكى طشت خاكسترش بىخبر * فروريختند از سرايى به سر