رضا قليخان هدايت

1024

مجمع الفصحاء ( فارسي )

مكنيد دردمندان گله از سياهى شب * كه من اين صباح روشن ز شب سياه دارم بسم از قبول عامى و صلاح نيك‌نامى * چو به ترك سر بگفتم چه غم از كلاه دارم نه كه روى خوب ديدن گنهيست پيش سعدى * تو گمان نيك بردى كه من اين گناه دارم ايضا نه از چينم حكايت كن نه از روم * كه من دل با يكى دارم درين بوم هرآن ساعت كه با ياد من آيد * فراموشم شود موجود و معدوم از آن شاهد كه در انديشهء ماست * ندانم زاهدى در شهر معصوم به روى او نماند هيچ منظور * به بوى او نماند هيچ مشموم نه بىاو عيش مىخواهم نه با او * كه او در سلك من حيفست منظوم رفيقان چشم ظاهربين بدوزيد * كه ما را در ميان سريست مكتوم همه عالم گر اين صورت ببينند * كس اين معنى نخواهد كرد مفهوم مرا گر دل دهى ور جان ستانى * عبادت لازمست و بنده ملزوم ز دنيا قسم ما غم خوردن آمد * نشايد خوردن الا رزق مقسوم رطب شيرين و دست از نخل كوتاه * زلال اندر ميان و تشنه محروم نشايد برد سعدى جان ازين كار * مسافر تشنه و جلاب مسموم چو آهن تاب آتش مىنيارد * نمىشايد كه پيشانى كند موم ايضا آخر نگهى بسوى ما كن * دردى به تفقدى دوا كن بسيار خلاف وعده كردى * آخر به غلط يكى وفا كن ما را تو به خاطرى همه روز * يك روز تو نيز ياد ما كن