رضا قليخان هدايت
1025
مجمع الفصحاء ( فارسي )
اين قاعدهء خلاف بگذار * وين خوى معاندت رها كن برخيز و در سراى بربند * بنشين و قباى بسته وا كن آن را كه هلاك مىپسندى * روزى دو به خدمت آشنا كن چون انس گرفت و مهر پيوست * بازش به فراق مبتلا كن سعدى چو حريف ناگزير است * تن در ده و چشم بر قضا كن شمشير كه مىزند سپر باش * دشنام كه مىدهد دعا كن زيبا نبود شكايت از دوست * زيبا همه روز گو جفا كن ايضا بگذار تا بگرييم چون ابر در بهاران * كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران با ساربان بگوييد احوال آب چشمم * تا بر شتر نبندد محمل به روز باران بگذاشتند ما را در ديده اشك حسرت * گريان چو در قيامت چشم گناهكاران هركو شراب فرقت روزى چشيده باشد * داند كه سخت باشد قطع اميدواران اى صبح شبنشينان جانم به طاقت آمد * ازبسكه دير ماندى چون شام روزهداران چندانكه برشمردم از ماجراى عشقت * اندوه دل نگفتم الا يك از هزاران سعدى به روزگاران مهرى نشسته بر دل * بيرون نمىتوان كرد الا به روزگاران ايضا سخت به ذوق مىدهد باد ز بوستان نشان * صبح دميد و روز شد خيز و چراغ وانشان گر همه خلق را چو من بى خود و مست مىكنى * روى به صالحان نما خمر به زاهدان چشان طايفهيى سماع را مدعىاند و متقى * زمزمهيى بيار خوش تا بروند ناخوشان