رضا قليخان هدايت
1004
مجمع الفصحاء ( فارسي )
آخرى نيست تمناى سروسامان را * سروسامان به ازين بىسروسامانى نيست آنكس از دزد بترسد كه متاعى دارد * عارفان جمع نگردند پريشانى نيست خيمه آنان كه به صحراى قناعت زدهاند * گر جهان زلزله گيرد غم ويرانى نيست گر گدايى كنى از درگه او بارى كن * كه گدايان درش را سر سلطانى نيست در بىثباتى عالم و بىبقائى آدم كدام باد بهارى وزيد در آفاق * كه باز از عقبش نكهت خزانى نيست اگر ممالك روى زمين بدست آرى * بهاى مهلت يكروزه زندگانى نيست عمل بيار و علم برمكن كه مردان را * رهى سليمتر از كوى بىنشانى نيست مكن كه حيف بود دوست بر خود آزردن * على الخصوص مر آن دوست را كه ثانى نيست در صفت بهار فرمايد علم دولت نوروز به صحرا برخاست * زحمت لشكر سرما ز سرما برخاست تا ربايد كله قاقم برف از سر كوه * يزك تابش خورشيد بىغما برخاست طارم خضرا از عكس چمن حمرا شد * به سكه بر طرف چمن لالهء حمرا برخاست بر عروسان چمن بست صبا هر گهرى * كه به غواصى ابر از دل دريا برخاست