رضا قليخان هدايت

1005

مجمع الفصحاء ( فارسي )

اين چه بويست كه از جانب خلخ بدميد * وين چه بادست كه از ساحت صحرا برخاست سر به بالين عدم باز نه اى نرگس مست * كه ز خواب سحر آن نرگس شهلا برخاست با رخش لاله ندانم به چه رونق بشكفت * با قدش سرو ندانم بچه بالا برخاست عاشق امروز به ذوقى بر شاهد بنشست * كه دل زاهد از انديشهء فردا برخاست هركجا سرو قدى چهره چو يوسف بنمود * عاشقى سوخته‌خرمن چو زليخا برخاست در توحيد و تحقيق و تجريد گويد : آن صانع لطيف كه بر فرش كاينات * چندين هزار صورت زيبا نگار كرد بحر آفريد و بر و درختان ميوه‌دار * خورشيد و ماه و انجم و ليل و نهار كرد توحيدگوى او نه بنىآدم است و بس * هر بلبلى كه زمزمه بر شاخسار كرد پرهيزكار باش كه دادار آسمان * فردوس جاى مردم پرهيزكار كرد نابرده رنج گنج ميسر نمىشود * مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد و له بر آنچه مىگذرد دل منه كه دجله بسى * پس از خليفه بخواهد گذشت در بغداد گرت ز دست برآيد چو نخل باش كريم * ورت ز دست نيايد چو سرو باش آزاد نداشت چشم بصيرت كه گرد كرد و نخورد * ببرد گوى سعادت كه صرف كرد و بداد