رضا قليخان هدايت
1003
مجمع الفصحاء ( فارسي )
حصار دشمن او را به منجنيق چه حاجت * كه رعب او متزلزل كند بروج حصين را به عهد ملك وى اندر نماند دست تطاول * مگر سواعد سيمين و بازوان سمين را در آن حديقه كه بلبل مجال نطق ندارد * تو شوخ ديده مگس بين كه بركشيده طنين را تو قدر فضلشناسى كه اهل فضلى و دانش * شبهفروش چه داند بهاى در ثمين را در معرفت پيدا بود كه بنده به كوشش كجا رسد * بالاى هر سرى قلمى رفته از قضا كس را به خير و طاعت خود اعتماد نيست * آن بىبصر بود كه كند تكيه بر عصا در كوه و دشت هر سبعى صوفييى بدى * گر هيچ سودمند بدى صوف بىصفا چون شادمانى و غم عالم مقيم نيست * فرعون كامران به و ايوب مبتلا ما بين آسمان و زمين جاى عيش نيست * يكدانه چون رهد ز ميان دو آسيا در توحيد و حكمت و سلوك و صفات حسنه گويد روى اگر چند پريچهره و زيبا باشد * نتوان ديد در آيينه كه نورانى نيست پنجهء ديو به بازوى رياضت بشكن * كاين بسر پنجگى قوت جسمانى نيست عالم و عابد و صوفى همه طفلان رهند * مرد اگر هست بجز عالم ربانى نيست