رضا قليخان هدايت

996

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نه قضا بهر نام و نان كردى * بلكه اين شغل بهر آن كردى تا يكى چشم جور بردوزى * قاضيان را قضا بياموزى تا ز حكم تو عقل در تكليف * ادب القاضىيى كند تاليف شيمت عدلت از پى دين را * مغزتين كرده مغز تنين را بذل بىذلتى همى تو كنى * عدل بىعلتى همى تو كنى كاين دگرها اگرچه فاروقند * به سر و بن لفيف مفروقند داد را فوق و تحت بنيادت * گوييا نقش داده شد دادت عدل ازين پيش بس گداخته بود * آزش از صدر دين نياخته بود چون تو را يافت باز در بالش * آمد از بالش تو در بالش ساعتى با دل تو همبر شد * سايه‌بان زمانه جانور شد نكنى بهر خواب هيچ بسيج * زانكه جانى و جان نخسبد هيچ شحنهء راه دين صلابت تست * روح شرع نبى مثابت تست كاهد از هيبتت همى دوزخ * همچو ز افسون و هميان آژخ صدر حكم تو ذروهء فلك است * پيشكار تو اندرو ملك است حجتم بر كسى كه كس باشد * بدر و شمس و ظلال بس باشد خازنان رموز مصطفوى * وارثان خزانهء نبوى و له ايضا اى نديده چو خويشتن دگرى * در نشابور و بلخ و مرو و هرى با همه عالم ار تو بنشينى * عالمى و اللّه ار چه خودبينى باش تا همچو ماه تافته‌اى * تو هنوز از فلك چه يافته‌اى باش تا چرخ مرقد تو شود * باش تا عرش مسند تو شود باش تا از پى تمامى را * جان دهى رفتگان شامى را باش تا برگرى ز چهرهء بام * زحمت شام را ز مغرب و شام تا ببيند نيز ما حضرى * بصريان از بصيرتت اثرى