رضا قليخان هدايت
997
مجمع الفصحاء ( فارسي )
گر تو در بصره درس نحو كنى * بصره از اهل بصره محو كنى چون در احكام اسم و حرف شدى * يا به فعل و زمان و صرف شدى خيره گردند همچو جان از جسم * نيست گردند چون الف از بسم چون بدانند فضل تو هركس * چون بينند عزم تو هر خس بينش خويش چست بر تو كند * نحو اعمى درست بر تو كند چه شناسد ترا جهان ملول * چه خبر مر حليمه را ز رسول جان چه داند كه قهرمانش كيست * كان چه دادند كه در ميانش چيست خر ندارد چو دانش تر و خشك * نزد او بار او چه پشك و چه مشك ازل اول كه اين جهان دادت * همچنين محترم فرستادت كز پى اختر و سعادت تو * وز پى خدمت ولادت تو اولين برج اين حصار كبود * تا كمر برنبست رخ ننمود شد كمربند هم درين دهليز * همچو جوزا رئيس جوزا نيز چون بديد است از را رنگى * داد مالت به چنگ خرچنگى علم و حلم اندرين زمانه تراست * ترس و درس اندرين ميانه تراست علم دين از براى دين بايد * تو چنينى و اينچنين بايد علم كز بهر كاخ و باغ بود * همچو مر دزد را چراغ بود هرك را چشم عقل باشد كور * علم بر وى جو پر بود بر مور و له ايضا اى همه صلح و هيچ جنگى نه * اى همه صدق و هيچ رنگى نه مرد را از نقاب زايد رنگ * زر چو خالص بود نگيرد زنگ تا تو در ملك جان درآمدهاى * زير پر ملك برآمدهاى با وفاى تو در عقيم بماند * با بقاى تو در يتيم بماند ملك تو پاسبان احرار است * كلك تو ديدهبان اسرار است كلك برانت آتشينبار است * خاك خوارست و باد رفتار است